تبليغاتX
آن سوي زندگي
عنوان : در خواست من از خداوند !!!!!!
 

از خداوند خواستم تا عـادتـهای زشـتـم را ترک دهـد ...

خداوند فرمود : خودت بايد آنها را رها كنی !

 از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند !

فرمود : صبر، حاصل سختی و رنج است ، عطا كردنی نيست بلکه آموخـتـنـی است ...

گفتم : پس مرا خوشبخت کن !

فرمود : نعمت از من ، خوشبخت شدن از تو...

 از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نـكـنـد !

فرمود : رنج از دلبستگـیـهای دنيايی جدا و به من نزدیکـتـرت می‌کـنـد ...

پس از او خواستم تا روحم را رشد دهد ...

فرمود : نه ، تو خودت بايد رشد كنی ، من فقط شاخ و برگ اضافـيـت را هرس می كنم ، تا  بارور شوی  ...

 از خدا خواستم حداقل كاری كند كه از زندگی لذت كامل ببرم و به کمال برسم  ...

فرمود : برای همين كار من به تو زندگی داده ام !

 نا امیدانه از خدا خواستم كمكم كند تا همان قـدر كه او مرا دوست دارد ، من هم ديگران  را دوست بدارم ...

خداوند فرمود : بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد ... !

یعنی محبت به دیگران

لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق ......

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:29  توسط اميدوزهرا  | 

آن روز خواهد آمد

 

تا حالا شده به هر دری زده باشید که وضع زندگی خودتون رو بهتر کنید يا اينكه مسئله اي براتون پيش اومده و سعي كنيد اون رو حل كنيد ؛ روشهاي زيادي رو امتحان ميكنيد ، چند تا كتاب مي خونيد ، از جمله هاي تاكيدي استفاده مي كنيد، سعي مي كنيد باورتون رو درست كنيد،از تصوير سازي ذهني استفاده مي كنيد و .....  ولي هيچ تغييري نمي بينيد . اون موقع است كه با خودتون فكر مي كنيد كه اصلاً ميشه تغييري ايجاد كرد يا تقدير من اين است كه همين جوري زندگي كنم و بايد بسوزم و بسازم .

 

ترديدهايمان خائنيني هستند كه با نصايح خود ما را از اهدافمان

باز مي دارند در حالي كه تصميمي راسخ و شروعي بموقع ،

فتح و پيروزي را نصيبمان مي سازد. 

 

 وقتي شما شروع به شستن يك ظرف كثيف مي كنيد، ابتدا به نظر مي رسه كه ظرف داره كثيف تر ميشه ولي اين فقط به خاطر اينه كه آلودگيــــها از جاي خودشون كنده ميشوند و به سطح ميان و وقتي شما به شستــن ادامه بديد ، آلودگيها از بين مي روند و ظرف تميز ميشه .  وقتي انسان هم ميخواد تغيير كنه ، در ابتداي كار شايد اوضاع حتي بدتر از قبل به نظر برسه و يا براي مدتي به ظاهر هيچ تغييري مشـــاهده نشود در صورتي كه تغييرها در درون ما در حال انجام هستند و درخت موفقيت در حال ريشه دواندن در درون ماست و تنها زماني ثمره آن را مي توان ديد كه مايوس نشويد و از آبياري اين درخت دست برنداريد.

پيش از سحر تاريك است اما تاكنون نشده كه آفتاب طلوع نكند . به سحر اعتماد كنيد .

يه روزي  يه جايي  يه جوري  يه كسي  يه چيزي صبر داشته باش  صبر داشته باش

 

آن روز خواهد آمد 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:59  توسط اميدوزهرا  | 

مصاحبه با خدا

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

                     «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:7  توسط اميدوزهرا  | 

عشق ودیوانگی
  در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین باز نشده بود و فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شده بودند...

 

ذکاوت گفت : بیایید بازی کنیم مثل قایم با شک !

دیوانگی فریاد زد :آره قبوله من چشم میزارم! 

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

دیوانگی چشم هایش را بست وشروع به شمردن کرد : یک ...دو...سه...

همه به دنبال جایی بودند تا قایم شوند. 

نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت. 

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد

قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام...

همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:حالا  من چی کار کنم ؟ چگونه میتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم از اين به بعد يار من باشي.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:1  توسط اميدوزهرا  | 

میلاد نور

هفدهم ربيع الاول، سالروز ولادت با سعادت فرخ لقاي عالم لاهوت، حضرت ختمي مرتبت (صلي الله عليه و آله) و پشواي بزرگ مذهب جعفري، حضرت امام صادق (عليه السلام) خجسته باد.

 

نسيم سحري جان مايه عشق را به گستره خاکيان فرستاد. شاخه هاي مهربان درختان، گونه به رنگ فلق ساييدند. آبشاري از نور، خنده هاي شادمان خورشيد را به زمينيان بخشيد و جوشش از شکوه آسمان را در بر گرفت. جوانه هاي تبسم لب ها را شاداب از طراوت تغزلي ديگر کردند و همگي قدوم نوزادي را که سبب آفرينش بود تبريک گفتند. يا محمّد! به جمع خاکيان دوستدارت خوش آمدي.

 

جاري شور و سرور، در کوچه هاي خلوت مکه، حکايتي تازه داشت و باد در گوش بلندترين نخل ها از پيش، خبر مي برد و مژدگاني مي گرفت. کنگره هاي کاخ ستم لرزيدند. درياچه هاي کفر خشک شدند. آتشکده هاي الحاد به سردي گراييدند و آغوش اسلام به مولود خجسته خود مباهات کرد. محمّد آمد! ثمره خلقت آمد! پيامبر مهر به سراي دنيا خوش آمد!

 

اي بهار آفرينش! اي سبب خلقت! اي دستاويز هستي! مقدمت گلباران! اي آفتاب فروزان اديان الهي! اي آخرين فرستاده حق به سوي بشر! کعبه از آمدنت در شادي است و آسمان مکه همراز شب هاي تنهايي خود را يافته است. شيشه کفر شکسته و خبر آمدنت در گوش اديان و اعصار طنين انداخته است. قدومت مبارک اي پيام آور صلح و دوستي! اي تو که از حق آمدي و به حق برانگيخته شدي. آفتاب جهان فروز و عالم تاب توحيد هستي که برف ظلم را آب کرده و نويد بهار مي دهي! نامت بلند و دينت پاينده باد!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:47  توسط اميدوزهرا  | 

آغاز بهار بر شما مبارک باد
 

پرده اتاقم را کنار زدم پنجره را گشودم صدای بلبلان می آید که شادی میکنند.ومی گویند با خود زمستان رفت وبهاری نو از راه رسید وقت آنست که خانه تکانی کنیم وبه استقبال بهار برویم .

 

با آرزوي 12 ماه شادي 52 هفته خنده

365روزسلامتي 8760ساعت عشق 525600دقيقه برکت

31530  ثانیه دوستی

          آغاز بهار بر شما مبارک باد

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:46  توسط اميدوزهرا  | 

زندگی...
 

زندگی

غرق شدن در رودی است که به دریاچه احسان خدا می ریزد.

زندگی

رویش یک شاخه گل است در کویری که در آن ترس سکونت دارد.

زندگی

دوستی من با توست در جهانی که نه گل نه کبوتر دارد.

زندگی

 باور یک گنجشک است به درختی که پر از برگ و گل است.

زندگی

 صفحه یک تقویم است که به اندازه سر سبزی دستان خداست.

زندگی

بارش باران دعاست.در دلی خشک که از عشق تهی است.

زندگی

لحظه تردید من است  بین تنهایی و بودن با تو .

زندگی

لمس گل عا طفه است روی شنزار سکوت.

زندگی

 واشدن لبخند استقامت دیدار دو عاشق با هم.

                          

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:54  توسط اميدوزهرا  | 

دل نوشتـــــــه
 

 گمگشته ديار محبت كجاست

                  نام حبيب است و نشان حبيب نيست

 

خيلي وقتها شده با ديدن يه بيت شعر يا يه جمله  حالم عوض شده  از اين رو به اون رو شدم . امروز هم از اون روزهاست دلم خيلي گرفته داره مي تركه . خدا جونم گله دارم خيلي گله دارم از خودم نه از تو .

خيلي بهت احتياج دارم مي دونم كنارمي مي دونم هر لحظه به يادمي . جاي خاليت روخيلي  تو قلبم حس مي كنم . خيلي دنبالت گشتم حتي تا چند قدميت هم رسيدم .............

بي خيال گذشته ها گذشته . حالا ببين كجام ؟ مي بيني بازگمت كردم نه بهتره بگم گم شدم . اره گم شدم .

اما امروز يه نشوني ازت ديدم نوشته هاي يه عاشق رو  ديدم اونم دنبالت بود اما راهش رو بلد بود واي كه چه حسه قشنگي با تو بودن هر لحظه احساست كردن همه جا تو رو ديدن .

خدايي من خسته شدم از اين همه گم شدن كمكم كن . مي شه منم تو خونت راه بدي ؟ نه ..... نه ......  تو بيا تو خونه من مي دونم كوچيكه مي دونم خيلي بايد روش كار بشه هر چي توش هست بايد بريزم دور تا دلم خدايي بشه .

خيلي سخته براي من كه انسانم و آلوده خيلي سخته . مي بيني براي خودم چه بهونه هاي الكي مي تراشم ؟ مگه بقيه انسان نبودن مگه شهيد ها ... امام ها ..... پيغمبرها ...... ادم هاي درست انسان نبودن .؟ پس اونها چطوري تونستن دلشون رو خونه تو بكنن ؟ چرا من نمي تونم ؟

 من مي خوام بهت برسم . مي خوام عاشقت بشم . مي خوام از عشقت بميرم . مي خوام هر جا رو نگاه كنم تو رو ببينم . شبها به يادت بخوابم و تا صبح تو رويا با تو باشم . به عشق به تو رسيدن از خواب بيدار شم و به عشق تو از دنيا دل بكنم .

مي دونم ميشه هيچي به اندازه به تو رسيدن و عشق تو شيرين نيست .كمكم مي كني ؟ دستمو بگير بهت محتاجم هميشه .

 

2 نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:43  توسط اميدوزهرا  | 

السلام علیک یا ابا عبدالله
 

سلام من به محرم  به غصه و غم مهدی

به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم  به كربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش

سلام من به محرم  به حال خسته زينب

به بينهايت داغ دل شكسته زينب

سلام من به محرم  به دست و مشك ابوالفضل

به نااميدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل

سلام من به محرم  به قد و قامت اكبر

سلام من به محرم  به دست و بازوی قاسم

سلام من به محرم  به گهواره اصغر

سلام من به محرم  به زنگ محمل زينب

به پاره پاره تن بی  سر مقابل زینب

سلام من به محرم  به انتظار رقيه

به پای آبله بسته به چشم تار رقيه

سلام من به محرم  به شور و حال عيانش

سلام من به حسين و به اشك سينه زنانش

سلام من به محرم  به حزن نغمه هايش

به پرچم و به سياهی  به خيمه های عزايش

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 12:35  توسط اميدوزهرا  | 

کودک...
 

الو ... الو... سلام .کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

                                         

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:58  توسط اميدوزهرا  |