تبليغاتX
آن سوي زندگي
چگونه بـــــــه رویــــــــای خود جامه عمـــــــل بپوشانیــــــم
 

اشتياق سوزان براي بودن وانجام دادن نقطه شروعي است كه بايد صاحب رويا از آن بياغازد .رويا از بي تفاوتي ،تنبلي يا نداشتن الهام وآرزو ناشي نمي شود .همه كساني كه در زندگي موفق مي شوند ممكن است در شروع با دشواري همراه باشند .هميشه به ياد داشته باشيد نقطه عطف موفقيت از لحظات بحــران شروع مي شود.اُهنري وقتي از نبوغ فكري خود آگاه شد كه در زندان به سر مي برد،رابرت برنز بي سواد بود ودر فقر زندگي مي كرد بتهون ناشنوا بود وميليتون نابينا بود اما نام اين اشخاص تا زماني كه دنيا باقيست بر زبانها باقي خواهد ماند زيرا آنها در ذهن خود رويايي داشتند ورويا را به حقيقت تبديل كردند.بايد بدانيم هيچ كس براي رسيدن به رويا وهدف آماده نيست مگر اينكه باور داشته باشد كه مي تواند آنرا بدست آورد وداشتن ذهنيت باز شرط لازم باور است.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:53  توسط اميدوزهرا  | 

عاشــق حقیقـــــــی هرگز بازنده نمی شــــود

خاطرات عشق هرگز فراموش نمي شوند ومدتها پس از بين رفتن محرك اوليه آن پابر جا باقي مي مانند .هر كس تحت تاثير عشق واقعي متحول شده باشد اين را مي داند كه بر ذهن انسان اثري پردوام باقي مي گذارد زيرا عشق طبيعتي روحاني ومعنوي دارد.اگر خود را به اين دليل كه عاشق بوده ايد وبه جايي نرسيده ايد انساني نگون بخت در نظر بگيريد سخت در اشتباهيد بدانيد عاشق واقعي هرگز در شمار بازندگان قرار نمي گيرد .عشق به سراغ افراد مي آيد مدتها با آنها مي ماند وبدون اطلاع قبلي مي رود آنرا تا روزي كه وجود دارد مغتنم بشماريد اما نگران رفتن آن نباشيد اين را هم نپذيريد كه عشق يك بار به سراغ افراد مي آيد .عشق مي تواند رفت وآمد كند .بدون ترديد عشق بزرگترين تجربه زندگي است وهر تجربه اي كه بتواند بر قلب انسان اثري معنوي بگذارد مضر نيست مگر اينكه با جهل وحسادت همراه باشد.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:23  توسط اميدوزهرا  | 

لطیفـــــــه های تلخ وشیـــــــرین
 

زني خدمت پيامبر(ص) رفت وگفت: فلان جوان مرا به زور بوسيد.پيامبر آن جوان را احضار كرد و او را سرزنش نمود جوان گفت:من قبول دارم كه كار بدي كرده ام.اما از آنجايي كه شما هميشه امر به قصاص مي فرماييد ،اكنون نيز دستور بدهيد تا اين زن مرا قصاص كند واو هم مرا ببوسد .حضرت خنديد وبه او فرمود كه ديگر چنين كاري نكند وآن جوان توبه كرد.

دزدي بوسه عجب دزدي خوش عاقبتي است

                             كه گر باز ســـــتانند مضاعف گردد

ابوهريره خواست با پيامبر (ص) شوخي كند .كفشهاي آن حضرت را برداشت وپيش خرما فروش برد وآنها را گرو گذاشت وكمي خرما گرفت وپيش پيامبر برگشت وشروع كرد به خوردن خرماها.پيامبر پرسيد:ابوهريره چه مي خوري؟گفت: كفش هاي رسول خــــدا را.

زني 300 سال عمر كرده وپير وفرتوت شده بود ؛ به طوريكه پسرش با زنبيل او را جابه جا مي كرد .يك روز كه او مريض شده بود وپسرش او را پيش طبيب مي برد،حضرت عيسي(ع) او را ديد واز پسر پرسيد:اين كيست؟گفت مادرم است كه پيش طبيب مي برم .حضرت فرمود اگر شوهر كند خوب مي شود .پسر گفت او پير شده وقت شوهر كردنش گذشته .پيرزن تا اين حرف را شنيد دستش را از زنبيل بيرون آورد ومحكم بر سر پسرش كوبيد وگفت اي بي شرم!تو حرف پيغمبر خدا را رد مي كني ؟آيا تو بهتر مي داني يا پيغمبر خدا؟.

يكي از علماي بزرگ كه هم فيلسوف بود وهم مفسر قرآن ،زياد سيگار مي كشيد وچايي زيادي مي خورد .به ايشان گفتند :اين همه سيگار كشيدن وچايي خوردن برايتان ضرر دارد گفت:

آسايش دوگيتي تفســير اين دوحرف است

                               ســــــيگار بعد چــــــايي،چـــــــايي بعد ســــــيگار

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:39  توسط اميدوزهرا  | 

تجربیــــــــات یـــــــک مســــــافر

 

انسان ناخداي كشتي وجود خويش اســـــــــت ومي تواند با آموختن مهارتهاي لازم وبه كار بستن آنهـــــا ،كشتي وجود خويش را از آبهاي خروشان زندگي به ساحل مقصود برساند.

 

انسان مجموعه اي از توانائيها وناتوانائيهاست .تنها راه كســــــب موفقيت ان اســــــت كه روي توانائيهاي خود متمركز شود.

 

تا زماني كه با ناتواني خداحافظي نكنــــــــيم ،او نيز مارا رها نخواهـــــــد كرد.

 

براي رسيدن كافي اســــــت بخواهيم ،اگر بخواهيم مي توانيم .قطع مسلم اگر نخواهيم هم نمي توانيم. انتخاب با ماســــــــت كه بخواهيم يا نخواهيم!

 

انسانها استحقاق همان چيـــــــزي را دارند كه تاكنون بدست آورده اند وبراي حفظ آن نيز تلاش مي كنند .

 

بهتر اســـــــــت ابتدا ،آن چيزهايي كه نمي خواهيــــــم در زندگيمان وجود داشته باشد بيرون بريزيم ،تا براي چيزهايي كه مي خواهيم داشته باشيم جا باز شود.

 

انسان كه اشرف مخلوقات اســــــــت ،توانائيهاي بسيار زيادي دارد .ولي چون نحوه استفاده بهينه را نمي داند .اكثراً آنرا هرز مي دهد.

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:33  توسط اميدوزهرا  | 

در حـــــوالی بســــــاط شیــــطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي
و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان
مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از
شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از
شيطان
بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي
قلبم
گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و
قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، اما شيطان
نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي
قلبم
را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه
قلبي كه پيدا شده بود. 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:28  توسط اميدوزهرا  | 

عـــــــشق از نگـــاه کودکـــان

جمعي از متخصصان اين سوال را براي گروهي از كودكان بين 4 تا 8 سال مطرح كرده اند كه "عشق به چه معني است؟!" پاسخ هايي كه دريافت كرده اند بسيار وسيع تر وعميق تر از آن بوده است كه حتي كسي بتواند تصور كند.بخوانيد وخودتان مشاهده كنيد:

 

وقتي كسي شمارا عاشقانــــه دوست مي دارد ،شيوه بيان اسم شما در صداي او متفاوت اســـــــت وتو ميداني كه نامت بر لبهاي اوايمن اســــــت. 4 ساله

عشق آن چيزي اســــــت كه در اوج خستگي لبخند را به لبانت مي آورد.4 ساله

 

عشق يعني آن زماني كه مامان بهترين تـــــــــكه مرغ را براي بابا مي گذارد.5ساله

 

عشق يعني آن هنگامي كه براي خوردن غذا با كسي بيرون ميروي وبيشتر چيپس خور را به او ميدهي بدون آنكـــــــه توقع متقابلي داشته باشي.6 ساله

 

عشق يعني آن زماني كه مامان براي بابا قهوه درست مي كند وبراي اطمينان از خوبي طعمش كمي از آن مي نوشد.7ساله

 

عشق آن زماني است كه به شخصي مي گويي از لباسش خوشت آمده واو از آن پس هر روز آنرا مي پوشد!!8 ساله

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:36  توسط اميدوزهرا  | 

فرمول اعتمــــــــاد بــــــه نفــــس

۱) من مطمئن هســـــــتم كه مي توانم به هدفي كه در زندگي دارم برسم.

۲) انديشـــه هاي ذهن من وسيله اي براي عمل واقدام مي شوند وبه تدريج به يك واقعيت فيزيكي تبديل مي شوند.

۳) من هدفهاي قطعي خود را بروي برگه كاغذي نوشته ام تا براي رسيدن به خواسته هايم از اعتماد به نفس كافي برخوردار باشم .

۴) من كاري مي كنم كه ديگرن مرا باور كنند زيرا به آنهــــــا وبه خودم ايمان دارم.

۵) من زير اين فرمول را امضا مي كنم نوشته ام را هر روز با صداي بلند مي خوانم وايمان راسخ دارم كه سرانجام بر انديشه واعمال من اثر مي گذارد.

مهم اين نيست كه به اين قانون چه اسمي بدهـــــــيم ،مهم اين است كه اين قانون در جهت موفقيت انسان كار كند ،كافيست از آن استفاده سازنده بكنيم .اما استفاده نابجا از آن به همين اندازه مخرب است .اين حقيقت را فراموش نكنيم كه انديشـــــه به معادل فيزيكي خود تبديل مي شود.

2 نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 10:26  توسط اميدوزهرا  | 

محكوم به شانس بد وجود خارجي ندارد

ذهن انســان انديشـــــــه هاي منفي يا مخرب را درست به همان شكل انديشــــــه هاي سازنده به عمل تبديل مي كند.اين همان پديده غريبي است كه ميليونها نفر انرا تجربه كرده اند وبسياري انرا به بدبياري يا بد شانســــي مي شناسند.بسيـــاري از مردم گمان مي كنند محكوم به شكست هستند،احساس مي كنند نيــــرويي بر انها حاكم است كه با وجود آن نمي توانند كاري بكنند.عامل بدبياري اين افراد انديشـــه ها وباورهاي منفي انها نسبت به زندگي است .باور عنصري اســت كه عمل ذهن را مشخص مي سازد براي رسيدن به يــــــك باور درست وبراي عملي كردن آن باور بايد خود را چنان ببينيد كه انگار به خواســــــته خود رسيده ايد .مطمئناً با داشتن باوري درست به انچــــــه در جستجوي آن هستــــــيد مي توانيد برسيـــــــد.

2 نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 9:45  توسط اميدوزهرا  |