آهو خیلی خوشکل بود یک روز یک پری سراغش اومد و گفت:
آهو جون !دوست داری شوهرت چه جور مردی باشه؟
آهو گفت : یک مرد خونسرد وخشن وزحمتکش
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد وآهو با یک الاغ ازدواج کرد
شش ماه بعد آهو والاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت : ما توافق اخلاقی نداریم ،این خیلی خره
حاکم پرسید دیگه چی؟
آهو گفت:شوخی سرش نمی شه تا براش عشوه میام جفتک می ا ندازه
حاکم پرسید دیگه چی؟
آهو گفت:آبروم پیش همه رفته همه میگن شوهرت حماله
حاکم پرسید دیگه چی؟
آهو گفت:مشکل مسکن دارم خونه ام عین طویله است
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: تا یه چیز بهش می گم صداشو بلند می کنه وعرعر می کنه
حاکم پرسید : دیگه چی؟
آهو گفت:از من خوشش نمی آد همش به من می گه لاغر مردنی تو مثل مانکن می مونی
حاکم پرسید : دیگه چی؟
آهو گفت:اعصابم رو خرد کرده هر چی ازش می پرسم مثل خر به من نگاه می کنه
حاکم رو به الاغ کرد وگفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره
حاکم گفت:چرا این کارها رو می کنی؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم
حاکم فکری کردو گفت:خوب خره دیگه چی کارش می شه کرد
نتیجه گیری اخلاقی : در انتخاب همسر دقت کنید
نتیجه گیری عاشقانه:مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشمهایتان را کور نکند .
اگر منصفانه داوری کنیم در می یابیم که چرا اسلام این همه اندیشه واندیشیدن را ارج می نهد زیرا تنها در پرتو درست اندیشیدن وبا عملی ساختن اندیشه های درست است که می توان به فرازهای عالی پیشرفت های مادی ومعنوی دست یافت ،مسلماً ملتهای پیشرفته در سایه افکار اندیشمندان خویش مدارج تعالی وترقی را پیموده اند ،حتی مقربان در گاه خدا ومردان الهی نیز با ژرف اندیشی وبا معرفت حاصل از تفکر عمیق به مقامات بلند معنوی ،وبه قله های نورانی قرب وپاکی رسیده اند.
پیامبر گرامی اسلام (ص) می فرماید: یک ساعت اندیشیدن از یک سال عبادت برتر است.
خدای رحمان انسان را به کارگاهی مجهز کرده است به نام کارگاه ذهن که مسئولیت تولید فکر در انسان را در هر لحظه به عهده دارد .هر اندیشه وفکری از طرف شما نتی است که در جهان هستی نواخته می شود وکائنات به اذن خداوند موظف شده اند تا با این نیت شما همنوا شوند وآنها هم در همان دستگاهی بنوازند که شما با نوع فکر خود نواخته اید (مثبت یا منفی) تا در نهایت یک سمفونی را خلق کنند به نام سمفونی زندگـــــــی شما. بنابراین کیفیت زندگی شما به کیفیت اندیشه های شما بستگی دارد.
مومن واقعی در سخت ترین لحظات وحساس ترین شرایط در زیر فشار کوههای مصیبت وناملایمات ،خم به ابرو نمی آورد بلکه با قدمهای استوار به پیشواز حوادث وبه جنگ مشکلات می رود وبا شکست وناکامی مبارزه می کند قدرت مقاومت مردان با ایمان نیز در برابر حوادث ،مشکلات ونگرانیها به کوه تشبیه شده است « اَ لمومنُ کَا لجَبَل ِالراسِخ ِ لا یُحَرِکُهُ العَواصِفُ »
مومن روحی بزرگ وقلبی گسترده دارد نگرانی ها وحوادث نمی تواند اورا هضم کند یا همرنگ خود سازد با آنکه نگرانی همانند اسیدی است که قطره قطره بر آهن ریخته وسرانجام آهن را سوراخ می کند ویا چون موریانه ای است که جان انسانها را از داخل می خورد واز پای در می آورد .اما مومنان که خود را با ابدیت پیوند داده اند وبه خدای بزرگ وکمک بی پایانش امیدوارند روحشان بزرگ وچنان چون اقیانوس است وقطراتی که از ابرهای تیره ومتراکم نگرانی می چکد در برابر پهنای دریای تحمل وصبر مومن شرمسار می شود.
امام صادق(ع) فرمود: مومن از پاره های آهن محکمتر است چون پاره های آهن در آتش تغییر می یابد اما مومن اگر کشته شود ودوباره زنده وباز کشته شود،قلبش تغییر نمی یابد وهمواره ثابت وپایدار است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هفتمین پیشوای راستین ما « امام موسی کاظم علیـــــــه السلام » می فرمود: اوقات خود را به چهـــــــــار قسمت تقسیم کنیــــــد:
1) برای پرستش وعبادت خــــــــدا
2) برای امور زندگی (کارو فعالیت)
3) برای معاشرت با برادران ودوستان مورد اعتمـــــــاد که عیبهایتان را به شما یاد آور می شوند( دوستانه به شما گوشزد می کنند) وباطناً در دوستی خالصند (بی نظرند وبد خواه نیستند)
4) برای تفریح ولذت جویی های حلال .که این قسمت نیرو بخش وکمک قسمتهای سه گانه دیگر است.
اگر بتوانیم اوقات خویش را چنین تنظیم کنیم به همه کارهای خود می رسیم زیرا با نظم وبرنامه کار کردن جلوی تضییع وقت وتلف شدن وقت گرفته می شود ومانع از دست رفتن فرصت ها می گردد.یکی از مراجع بزرگ شیعه مرحوم سید محمد کاظم یزدی می نویسد "تقسیم اوقات به نسبت کارها موجب وسعت وقت وپراکندگی وقت موجب از دست دادن آن است"
نمي دانم با تو چگونه سخن بگويم ونمي توانم آنچه را كه در دل دارم برزبان بياورم نام مقدست را كه مي شنوم به احترامت از جا بر مي خيزم اما تو را نمي بينم واين برايم بسيار تلخ است .براي ما خيلي سخت است تو در ميان ما باشي ،ما را ببيني،حرفهاي مارا بشنوي ،ولي ما چهره زيباي تو را نبينيم .گاهي بغضي تلخ پنجه بر گلويم مي فشارد احساس مي كنم به آخركوچه بن بست غصه ها رسيده ام ناگهان به ياد تو مي افتم نام قشنگت ديوار بلند غصه هارا مي شكند وپنجره اي به سرزمين آرزوها مي گشايد ؛سرزمين آرزوهاي خوب!
اقاجان!مي داني همه انسانها در تلاش براي رسيدن به آن آرزوهاي خوب زنده اند وتو كه بيايي همه آرزوهاي خوب انساني زنده مي شود.تو كه بيايي همه آن وعده هايي كه خدا به انسان داده است وشهيدان براي آن جان باخته اند ،عملي خواهد شد تو كه بيايي مسيح به دنبالت خواهد آمد وچشمه هاي محبت از زمين خواهد جوشيد .تو كه بيايي علي خواهد آمد وزمين كه همه عمر تشنه عدالت علي بوده است ،سيراب خواهد شد .تو كه بيايي جهان را نور نور فرا مي گيرد از آن روزي كه مثل خورشيد پشت ابرها پنهان شده اي ،صد ها سال است كه مي سوزيم.پس چه وقت خواهي آمد؟!
آيت الله العظمي مرعشي نجفي از مراجع بزرگ تقليد بود ايشان جايي فرمودند شبي توفيق پيدا كردم تا يكي از اولياي خدا را در خواب ببينم ان شب در عالم خواب ديدم در زاويه مسجد كوفه نشسته ام وحضرت علي (ع) با جمعي حضور دارند حضرت فرمودند: شعراي فارسي زبان را بياوريد .چند تن آمدند بار ديگر حضرت فرمود : محمد حسين شهريار را بياوريد! وي آمد حضرت خطاب به شهريار گفت: شعرت را بخوان واو اين سروده را خواند:
علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خـــدا را كه به ما سوا فكندي همه سايه همـا را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علـي بـــين به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
برو اي گداي مسكين در خانـــه علــــي زن كه نگين پادشاهي دهد از كرم گـدا را
به جز از علي كه آرد پسري ابوالعجــــايب كه علم كند به عالم شــهداي كربــلا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش خواند متحيرم چه نامم شه ملك لافتـــــــي را
به دوچشم خون فشانم هله اي نسيم رحمــت كه زكوي او غـباري به من آر توتيارا
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهـي به پيــــام آشنــــايي بنوازد آشنـــــــا را
وقتي شعر به پايان رسيد از خواب بيدار شدم.درباره اين شاعر پرسيدم گفتنداو اهل تبريزا ست او را به قم دعوت كردم به او گفتم شعر هماي رحمت را كي سروده اي ؟ با حيرت جواب داد من درباره اين شعر به كسي چيزي نگفتم بعد ايت الله مرعشي ماجراي خواب رابرايش تعريف كردند .مرحوم مرعشي افزودند وقتي شهريار تاريخ وساعت سرودن شعر را گفت مشخص شد درست مقارن ساعتي كه وي آخرين مصرع شعر خود را به پايان رسانيده است ،من آن رويا را ديدم.
به خورشيد فكر مي كنم احساس مي كنم نمي شود به او نزديك شد وقتي نتواني به او نزديك شوي حرف زيادي هم نمي تواني درباره اش بزني .بايد به او نزديك شوي ،شعله هايش بر جانت آتش بزند تو بسوزي واز اين سوختن حرفي براي گفتن پيدا كني .خورشيدي كه من به آن فكر مي كنم خورشيدي نيست كه هرروز آنرا در آسمان مي بينيم .خورشيد من علي (ع) است! احساس مي كنم نمي توانم حرفي بزنم،سرگردان مانده ام ،قلم را زمين مي گذارم اما دلبستگي عجيبي به او دارم .چيزي در من هست كه مرا به او پيوند مي دهد .بايد قلم را بردارم وبه دست كساني بدهم كه در گرماي اين خورشيد ذوب شده اند .قلم را به دست اديبان مي دهم آنها كساني هستند كه در علي ذوب شده اند وبوي علي مي دهند .از كدامشان شروع كنم؟ سراغ رودكي مي روم از او مي خواهم درباره خورشيد چيزي بگويد او چنين مي سرايد:
كسي را كه باشد به دل مهـــــر حيـــدر شود ســــــرخ رو در دو گیتـي به آور
به سراغ سنايي مي روم او حالت عجيبي دارد از او مي خواهم درباره خورشيد چيزي بگويد او نيز چنين مي سرايد:
مر نبــــي را وصي وهـــــم دامـــــاد جــــــان پيغمبــــــــر از جمـــــالش شاد
به سوي خراسان راه مي افتم....
يكي از تأثيراتي كه نماز بايد بگذارد اين است كه در اخلاق و خُلق انسان تأثير بگذارد نمازی مفید است که انسان رو متخلق کند به اخلاق حسنه. يك وقتي آمدند خدمت پيغمبر اكرم (ص) عرض كردند: يا رسول الله! فلان بانوي مسلمان شبها رو احيا مي گيرد؛ تا صبح نماز مي خواند؛ سجده هاي طولانی؛ هر روز رو هم روزه مي گيرد و بسيار بسيار به اين عبادات اهميت مي دهد، اما يا رسول الله (ص) يه اخلاق بد هم دارد؛ با زبانش نيش مي زد. ( مثل خيلي از اين متدينها و متدينه هاي ما كه وقتي پير مي شن، مرغ مسجدن، كبوتر مسجدن، اما بعد كه مي ياد تو خونه يه نيش به عروسش مي زنه يه نيش به دامادش يا بچه اش.) پيغمبر اكرم (ص) فرمودند «لاخَيْرَ فيها، هيَ مِنْ اَهْل النّار» «اين نماز هيچ سودي برايش نداشته واو اهل آتش است»
يك حديث اميد بخش:
اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايند: « بر من باكي نيست و مرا هيچ غم و اندوهي نيست، اگر گناهي انجام بدهم و به من مهلت بدهند يك نماز بعد از اين گناه بخوانم.» ببينيد، منظور اميرالمؤمنين اين است: هيچ اندوهي نمي برم اگر اين مهلت رو داشته باشم كه بعد از گناه يه نماز بخونم. نماز !!!
روزي حضرت علي (ع) وحضرت محمد (ص) در ميان نخلستانها نشسته بودند كه زنبور عسلي شروع كرد دور پيغمبر اكرم چرخيدن .پيغمبر فرمود يا علي! مي داني اين زنبور چه مي گويد ؟حضرت فرمودن خير. رسول اكرم فرمود: مي گويد يك مقدار عسل در فلان محل گذاشته ام اميرالمومنين را بفرستيد تا آنرا از آن محل بياورد .حضرت رسول (ص) فرمود: اي زنبور! غذاي شما كه از شكوفه گل تلخ است به چه علتي آن شكوفه به عسل شيرين تبديل مي شود؟ زنبور گفت: يا رسول الله ! شيريني اين عسل از بركت ذكر مقدس شما وآل شماست چون هر وقت مقداري از شكوفه استفاده مي كنيم همان لحظه به ما الهام مي شود كه سه بار بر شما صلوات بفرستيم وقتي مي گوييم اللهم صل علي محمـــــــد وآل محمـــــــد به بركت صلوات بر شما عسل ما شيرين مي شود.

مي گويند سواري همراه نوكرش از شهري عبور مي كرد كه يكدفعه شب شد .او شنيده بود كه در آن شهر دزد زياد است بنابراين زين اسب را از روي آن برداشت وآنرا به نوكرش دادوگفت:اين زين را بگير وزير سرت بگذار وبخواب .من بيدار مي مانم واز اسب مراقبت مي كنم،چون به تو اعتماد ندارم كه بيدار بماني!نوكر از اين حرف ناراحت شد وگفت:خاك بر سر من شود !اي صاحب ما اين چه حرفي است كه مي زنيد؟كاش در ترافيك شلوغ تهران گير كرده بودم ولي شما اين حرف را نمي زديد!كاش براي پايان كار خانه ام به شهرداري مي رفتم اما شما اين حرف را نمي زديد!كاش دركنكو قبول نمي شدم اما شما اين حرف را نمي زديد!كاش... اي صاحب نازنين من از قديم گفته اند كه خوب نيست من خواب باشم وصاحبم بيدا بماند.صاحب با شنيدن اين سخنراني آتشين دلش قرص شد وخوابيد اما پس از مدتي از خواب پريد وبه نوكرش گفت: چه كار مي كني؟نكنه خوابت ببرد؟ نوكر گفت: در اين فكر هستم كه اين لايه اوزون را كدام نامردي سوراخ كرده است نكنه خدايي ناكرده اشعه ايكس به اسبمان بتابد واورا بيمار كند.صاحب گفت: مي ترسم اسب را بدزدند وتو باخبر نشوي !نوكر گفت:من بيدار هستم وخبردار.صاحب دوباره خوابيد اما هنوز نيمه شب نشده بود كه باز هم بيدار شد وبه نوكرش گفت؟نوكر ما!چه مي كني؟ نوكر گفت در اين فكر هستم كه اين همه آدميزاد در كنكور شركت مي كنند اما فقط عده كمي به دانشگاه مي روند پس تكليف بقيه چيست؟ صاحب گفت: از فكرهاي تو مي ترسم .مبادا دزد اسب را ببرد .نوكر گفت خيالت راحت باشد من بيدار هستم .صاحب گفت :اگر خوابت مي ايد بخواب تا من بيدار بمانم.نوكر گفت:مرسي خوابم نمي آيد.صاحب دوباره خوابيد اما بعد از چندين ساعت براي سومين بار بيدار شد وگفت: نوكر چه مي كني؟ نوكر گفت : در اين فكر هستم كه دزد اسب را برده است فردا زين را من بايد بياورم يا صاحب؟!
از اين حكايت نتيجه مي گيريم كه آدم نبايد تا پاسي از شب گذشته ،هي فيلم سينمايي ببيند وهي فوتبال پخش مستقيم نگاه كند ،چون ممكن است دزد بيايد واسب را ببرد وزين آن روي دستمام بماند!!!
کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از پرسید :" می گویند که فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هـــــیچ کمکی چگونه می توانم برای زند گی به آنجا بروم؟"
خداوند پاسخ داد :" از میان بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد ."
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
-اینجا در بهشت ، من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد :" فرشته ی تو برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."
کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟"
خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو ، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد می دهد که چگونه صحبت کنی ."
کودک با ناراحتی گفت :" وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کار کنم ؟"
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :" فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی ."
کودک سرش را برگرداند و پرسید :" شنیده ام درزمین انسان های بدی هم زند گی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟"
-"فرشته از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."
کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد و گفت :" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صدایی اززمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :" خدایا ! اگر باید همین حالا بروم. لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید."
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد :" نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی."
۱) موهبت بزرگي است اگر ما از نيرويي برخوردار بوديم تا همان گونه كه ديگران مارا مي بينند ودر مورد ماقضاوت مي كنند ،ما خود را مي ديديم.
۲) خودت را دوست داشته باش پس تمام عشقي كه امروز احساس مي كني بين ديگران توزيع كن
۳) بازندگان به طريق افسانه اي در زماني كه هرگز نيامده به نام(روزي من مي خواهم) زندگي مي كنند اما پيروز مندان در هروز مثل اينكه آخرين روز است زندگي مي كنند.
۴) بزرگترين راز زندگي،ما همان مي شويم كه بيشتر اوقات به آن فكر مي كنيم.
۵) چون من خودم پيوسته برنامه ساعات كار روزانه ام را طرح مي كنم از اين رو بيش از حد انتظار ،مشكلات از سر راهم كنار مي روند.
۶) تصويري كه از خود در ذهن مجسم مي كنيد موجب عقب ماندن شما از زندگي است يا راهنمايي براي پيروزي.
۷) من پروانه هستم از پيله در آمده مي خواهم قدمهاي خود را روي كره ماه بگذارم وآنچه هميشه آرزو دارم بشوم.
۸) هر رويداد ومسئله اي كه در زندگي شما پيش مي آيد همان است كه شما آنرا به وجود مي آوريد
۹) براي اينكه هر روز پيروز شوي هدفي براي آنروز داشته باش.
۱۰) فرمول موفقيـــــت:
رسيدن به هدف = اقدام + ايمان به موفقيت + تخيل ،فكر،آرزو واميد
بسياري از ما در مكالمات روزمره بارها اين كلمه را گفته يا شنديده ايم كه يكنفر را فاقد شخصيت وديگري را داراي كاملترين نوع آن قلمداد كرده ايم به راستي شخصيت چيست؟شخصيت را مي توان روش خاص هر فرد در جستجو وپيدا كردن وتفسيــــــر معناي زندگي دانست به بيان ديگر شخصيت امكان پيش بيني آنچه را كه فرد در موقعيتي خاص انجام مي دهد فراهم مي كند.پس با توجه به اين تعريف هيچ دوفردي شخصيت يكساني ندارند.وشخصيت يك فرد مي تواند ثابت ويا انعطاف پذير باشد.شخصيت ممكن است دچار اختلالاتي شود مشهورترين اختلالات شخصيت اختلالهاي پارانويايي وضد اجتماعي هستند.شخصيت پارانويایی اين است كه فرد داراي اين شخصيت اعمال ديگران را تحقير آميز تفسير مي كندوهر چند اين افراد كم وبيش فكر سازمان يافته اي دارند اما به ديگران اعتمــــاد ندارند اين افراد زورگو وخودبزرگ بين هستند .اما از نشانه هاي شخصيت ضد اجتماعي مي توان خودمحوري، فقدان احساس گناه ،فريبندگي سطحي وظاهري نام برد.چنين افرادي هيچ گاه احساس گناه نمي كنند حتي اگر به ديگران آسيب برسانند .پس با اين تفاسير مي توان شخصيت انسان را به مثابه يخ بزرگي دانست كه در اقيانوسي شناوراست وفقط قسمتي از آن آشكار ودر سطح آگاهي است وبخش عمده ان زير آب قرار دارد كه در حقيقت همين بخش تبيين كننده اصلي رفتارهاي ما انسانهاست.